دشتهارا سوار بايدو نيست
شيهه اي در غبار بايد و نيست
خفته روح جرقه در باروت
غيرت انفجار بايد و نيست
خواب پسكوچه هاي مستي را
نعره جانشكار بايد و نيست
بغض شب در گلوي تلخ من است
هق هقي غمگسار بايد و نيست
تا نميردصداي بدعت باغ
غنچه اي پاي خار بايد و نيست
بر سپيدار عاشقانه پير
عشق را يادگار بايد و نيست
پاره هاي تبسم گل را
مومياي بهاربايد و نيست
يا شب چيره يا تسلط نور
صحنه كار زار بايد و نيست
ساز خاموش شب نشينان را
زخمه اي سازگار بايد و نيست
در كوير شقاوت خورشيد
تشنه را سايه سار بايد و نيست
زخمم از كهنگي پلاسيده است
التيامي به كار بايد و نيست
"شیون فومنی"
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 13:37  توسط سبحان
|
از بلبل نالندهتر و زارترم
وز زرد گل ای نگار بیمارترم
از شاخ شکوفه سرنگونسار ترم
وز نرگس نوشکفته بیدارترم
" مسعود سعد سلمان"
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 13:59  توسط سبحان
|
بیا بیا دلدار من دلدار من درآ درآ در کار من در کار من
تویی تویی گلزار من گلزار من بگو بگو اسرار من اسرار من
بیا بیا درویش من درویش من مرو مرو از پیش من از پیش من
تویی تویی هم کیش من هم کیش من تویی تویی هم خویش من هم خویش من
هر جا روم با من روی با من روی هر منزلی محرم شوی محرم شوی
روز و شبم مونس تویی مونس تویی دام مرا خوش آهوی خوش آهوی
ای شمع من بس روشنی بس روشنی در خانهام چون روزنی چون روزنی
تیر بلا چون دررسد چون دررسد هم اسپری هم جوشنی هم جوشنی
صبر مرا برهم زدی برهم زدی عقل مرا رهزن شدی رهزن شدی
دل را کجا پنهان کنم در دلبری تو بیحدی تو بیحدی
ای فخر من سلطان من سلطان من فرمان ده و خاقان من خاقان من
چون سوی من میلی کنی میلی کنی روشن شود چشمان من چشمان من
هر جا تویی جنت بود جنت بود هر جا روی رحمت بود رحمت بود
چون سایهها در چاشتگه فتح و ظفر پیشت دود پیشت دود
فضل خدا همراه تو همراه تو امن و امان خرگاه تو خرگاه تو
بخشایش و حفظ خدا حفظ خدا پیوسته در درگاه تو درگاه تو
"مولوی"
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 13:46  توسط سبحان
|
مثنوی
الا ای آهوی وحشی کجایی
دو تنها و دو سرگردان دو بیکس
دد و دامت کمین از پیش و از پس
که میبینم که این دشت مشوش
که خواهد شد بگویید ای رفیقان
که فالم لا تذرنی فردا آمد
چنینم هست یاد از پیر دانا
به لطفش گفت رندی رهنشینی
که ای سالک چه در انبانه داری
بیا دامی بنه گر دانه داری
بگفتا چون به دست آری نشانش
که از ما بینشان است آشیانش
چو آن سرو روان شد کاروانی
چو شاخ سرو میکن دیدهبانی
مده جام می و پای گل از دست
ولی غافل مباش از دهر سرمست
نم اشکی و با خود گفت و گویی
نیاز من چه وزن آرد بدین ساز
که خورشید غنی شد کیسه پرداز
به یاد رفتگان و دوستداران
که گویی خود نبودهست آشنایی
چو نالان آمدت آب روان پیش
مدد بخشش از آب دیدهی خویش
که این تنها بدان تنها رساند
تو گوهر بین و از خر مهره بگذر
ز طرزی کن نگردد شهره بگذر
چو من ماهی کلک آرم به تحریر
تو از نون والقلم میپرس تفسیر
روان را با خرد درهم سرشتم
وز آن تخمی که حاصل بود کشتم
فرحبخشی در این ترکیب پیداست
که نغز شعر و مغز جان اجزاست
بیا وز نکهت این طیب امید
که این نافه ز چین جیب حور است
نه آن آهو که از مردم نفور است
چو معلوم است شرح از بر مخوانید
که سنگانداز هجران در کمین است
"حافظ"
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 13:30  توسط سبحان
|
چند تا عکس از گیلان

.JPG)
منبع: موسیقی گیل و گالش
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 21:7  توسط سبحان
|
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 20:3  توسط سبحان
|
مرغ باران
در تلاش شب که ابر تیره می بارد
روی دریای هراس انگیز
و ز فراز برج بارانداز خلوت، مرغ باران می کشد فریاد خشم آمیز
و سرود سرد و پر توفان دریای حماسه خوان گرفته اوج
می زند بالای هر بام و سرائی موج
و عبوس ظلمت خیس شب مغموم
ثقل ناهنجار خود را بر سکوت بندر خاموش می ریزد، -
می کشد دیوانه واری
در چنین هنگامه
روی گام های کند و سنگینش
پیکری افسرده را خاموش.
مرغ باران می کشد فریاد دائم:
- عابر! ای عابر!
جامه ات خیس آمد از باران.
نیستت آهنگ خفتن
یا نشستن در بر یاران؟ ...
ابر می گرید
باد می گردد
و به زیر لب چنین می گوید عابر:
- آه!
رفته اند از من همه بیگانه خو بامن...
من به هذیان تب رؤیای خود دارم
گفت و گو با یار دیگرسان
کاین عطش جز با تلاش بوسه خونین او درمان نمی گیرد.
***
اندر آن هنگامه کاندر بندر مغلوب
باد می غلتد درون بستر ظلمت
ابر می غرد و ز او هر چیز می ماند به ره منکوب،
مرغ باران می زند فریاد:
- عابر!
درشبی این گونه توفانی
گوشه گرمی نمی جوئی؟
یا بدین پرسنده دلسوز
پاسخ سردی نمی گوئی؟
ابر می گرید
باد می گردد
و به خود این گونه در نجوای خاموش است عار:
- خانه ام، افسوس!
بی چراغ و آتشی آنسان که من خواهم، خموش و سرد و تاریک است.
***
رعد می ترکد به خنده از پس نجوای آرامی که دارد با شب چرکین.
وپس نجوای آرامش
سرد خندی غمزده، دزدانه از او بر لب شب می گریزد
می زند شب با غمش لبخند...
مرغ باران می دهد آواز:
- ای شبگرد!
از چنین بی نقشه رفتن تن نفرسودت؟
ابر می گرید
باد می گردد
و به خود این گونه نجوا می کند عابر:
- با چنین هر در زدن، هر گوشه گردیدن،
در شبی که وهم از پستان چونان قیر نوشد زهر
رهگذار مقصد فردای خویشم من...
ورنه در این گونه شب این گونه باران اینچنین توفان
که تواند داشت منظوری که سودی در نظر با آن نبندد نقش؟
مرغ مسکین! زندگی زیباست
خورد و خفتی نیست بی مقصود.
می توان هر گونه کشتی راند بر دریا:
می توان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوت آرام دریا راند
می توان زیر نگاه ماه، با آواز قایقران سه تاری زد لبی بوسید.
لیکن آن شبخیز تن پولاد ماهیگیر
که به زیر چشم توفان بر می افرازد شراع کشتی خود را
در نشیب پرتگاه مظلم خیزاب های حایل دریا
تا بگیرد زاد و رود زندگی را از دهان مرگ،
مانده با دندانش آیا طعم دیگر سان
از تلاش بوسه ئی خونین
که به گرما گرم وصلی کوته و پر درد
بر لبان زندگی داده ست؟
مرغ مسکین! زندگی زیباست ...
من درین گود سیاه و سرد و توفانی نظر باجست و جوی گوهری دارم
تارک زیبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم.
مرغ مسکین! زندگی، بی گوهری این گونه، نازیباست!
***
اندر سرمای تاریکی
که چراغ مرد قایقچی به پشت پنجره افسرده می ماند
و سیاهی می مکد هر نور را در بطن هر فانوس
و زملالی گنگ
دریا
در تب هذیانیش
با خویش می پیچد،
وز هراسی کور
پنهان می شود
در بستر شب
باد،
و ز نشاطی مست
رعد
از خنده می ترکد
و ز نهیبی سخت
ابر خسته
می گرید،-
در پناه قایقی وارون پی تعمیر بر ساحل،
بین جمعی گفت و گوشان گرم،
شمع خردی شعله اش بر فرق می لرزد.
ابر می گرید
باد می گردد
وندر این هنگام
روی گام های کند و سنگینش
باز می استد ز راهش مرد،
و ز گلو می خواند آوازی که
ماهیخوار می خواند
شباهنگام
آن آواز
بر دریا
پس به زیر قایق وارون
با تلاشش از پی بهزیستن، امید می تابد به چشمش رنگ.
***
می زند باران به انگشت بلورین
ضرب
با وارون شده قایق
می کشد دریا غریو خشم
می کشد دریا غریو خشم
می خورد شب
بر تن
از توفان
به تسلیمی که دارد
مشت
می گزد بندر
با غمی انگشت.
تا دل شب از امید انگیز یک اختر تهی گردد.
ابر می گرید
باد می گردد...
"شاملو"
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 19:57  توسط سبحان
|
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 18:57  توسط سبحان
|
۹سال از ۱۸ تیر ۷۸ می گذره.
اون موقع من تازه درگیر کنکور کارشناسی بودم. اوضاع ۱۸ تیر رو از روزنامه های همون
موقع پیگیری می کردم.
هنوزم بعد از این همه سال این روزها که میشه کوی دانشگاه تعطیل میشه برق پلی تکنیک قطع
میشه و کلی اتفاق به بهانه های نامعلوم می افته. خدا میدونه تا کی می خواند این کار رو ادامه بدند.
یه لینک گذاشتم که مربوط به عکس های ۱۸ تیر میشه.
عکسهای 18 تیر
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 13:50  توسط سبحان
|
هست شب
هست شب یک شبِ دم کرده و خاک
رنگِ رخ باخته است
باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه
سوی من تاخته است
هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا
هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را
با تنش گرم، بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
با دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!
هست شب. آری، شب
"نیما یوشیج"
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 13:38  توسط سبحان
|